حكيم ابوالقاسم فردوسى

135

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

جست . رستم چون او را ديد به وى حمله برد و همين كه به او رسيد سر و گوشش را گرفت و به يك زور سر از تنش بركند ، و آن را ميان سپاهيان وى انداخت . ديوان به ديدن آن زور دست سخت هراسيدند و گريختند . تهمتن به دنبال آنان تاخت و بسيارى از ايشان را كشت ، و چون غروب آفتاب نزديك شد پيش اولاد برگشت . او را از درخت گشود ، و پس از اين كه لختى آسودند راه شهرى كه كاووس آن جا در بند بود پيش گرفتند . رستم تاج بخش چون داخل شهر شد رخش خروشى چون رعد برآورد . آن صدا به گوش كاووس رسيد و به ايرانيانى كه با او در بند بودند گفت : شاد باشيد كه دوران اسارت و بدبختى ما به پايان رسيد ، از آن كه خروشيدن رخشم آمد به گوش * روان و دلم تازه شد زان خروش به گاه قباد اين چنين شيهه كرد * كجا كرد با شاه تركان نبرد آنان كه با شاه در بند بودند به هم گفتند : بند و حبس چنان بر كاووس گران آمده كه هوش و خردش زايل شده ، و سخنانى مىگويد كه ناهشيوار است و با خرد راست نمىآيد . در اين گفتگو بودند كه رستم پيش ايشان رسيد . گودرز و گيو و طوس و گستهم و شيدوش و بهرام و ديگر سران سپاه به آمدن تهمتن شاديها كردند . كاووس وى را در آغوش كشيد و از حال زال پرسيد و چون از هر گونه سخن گفتند پادشاه به رستم گفت : پيش از آن كه ديو سپيد از كشته شدن ارژنگ آگاه شود ، و سراسر اين كوه و دشت پر از ديوان كينه‌خواه شود ، بايد او را بكشى ، و گرنه همهء رنجهايت بر باد مىرود . از اين جا تا غارى كه جايگاه اوست هفت كوه تيز نشيب وجود دارد و در راه هر كوه ديوان بسيار نگهبانى مىكنند . پزشكانى كه تيرگى چشم من و هم بندان مرا ديده‌اند گفته‌اند كه به خون دل و مغز ديو سپيد دگر بار روشن و بينا مىشود . رستم به شنيدن اين سخن آهنگ رفتن كرد